چهار روز بعد از ۹ اسفند، اصفهان وارد وضعیتی شد که نه نام رسمی داشت و نه توضیح روشن. فقط صداهایی بود که از سمت هوانیروز میآمدند و شهری که یاد گرفته بود همزمان هم زندگی کند، هم وانمود کند چیزی تغییر نکرده است. خانه ما در خیابان سجاد بود؛ دقیقاً روبهروی جایی که آسمانش دیگر بیطرف نبود. من خبرنگارم، اما آن روزها گزارشهایم از بیرون نمیآمدند؛ از داخل خانه نوشته میشدند. و فربد، پسر دوازدهسالهام، تبدیل شده بود به کسی که جهان را نه از خبر، که از لرزش هوا میفهمید.
نویدصنعت نیوز- خانه ما در خیابان سجاد بود؛ ساختمانی معمولی با پنجرههایی که دیگر نمیشد تصمیم گرفت باز باشند یا شاهد. روبهرو، هوانیروز قرار داشت؛ جایی که برای من سالها یک «موضوع خبری» بود، اما برای فربد یک «واقعیت زنده».
چهار روز بعد از ۹ اسفند، اولین نشانه نه در رسانهها، که در بدن خانه ظاهر شد. یک لرزش کوتاه در شیشهها. دقیق، بیهشدار، بیتوضیح.
من پشت لپتاپ بودم. داشتم گزارش مینوشتم درباره چیزهایی که حالا حتی خودم هم دیگر مطمئن نبودم چقدر بیرون از این خانهاند.
فربد وارد اتاق شد. نپرسید «چی شد؟» فقط گفت: «تو هم قبلش یه چیزی حس کردی؟»
و من گفتم: «شاید تمرین بود.»
اما در همان لحظه فهمیدم واژه «شاید» در خانه ما دیگر کارکرد خبری ندارد؛ فقط پوشش اضطراب است.
روزها بعد، صداها نه بیشتر شدند، نه کمتر. فقط «شناختهتر» شدند.
فربد دیگر واکنش نشان نمیداد. او شروع کرده بود به «خواندن» صداها.
یک روز کنار پنجره ایستاد و گفت: «بعضی صداها اولش هوا رو سنگین میکنن. انگار شهر یادش میره نفس بکشه.»
این جمله نه از کتاب آمده بود، نه از مدرسه، نه از هیچ رسانهای. این جمله از تجربه مستقیم یک کودک دوازدهساله آمده بود که هیچ فاصلهای با واقعیت نداشت.
و این دقیقاً جایی بود که من شکست خوردم؛ نه بهعنوان مادر، بلکه بهعنوان خبرنگار.
چون من همیشه یاد گرفته بودم فاصله بگذارم تا بفهمم. او فاصله نداشت، اما بهتر میفهمید.
هوانیروز برای من هنوز یک نقطه بود؛ قابل تحلیل، قابل گزارش.
برای فربد اما تبدیل شده بود به یک «موجودیت». چیزی که رفتار دارد، الگو دارد، حتی «حال» دارد.
یک روز پرسید: «اونجا همیشه بیداره؟»
گفتم: «همیشه نه.»
ساکت ماند و بعد گفت: «پس چرا هیچوقت نمیخوابیم ازش؟»
این سؤال را نمیشد به هیچ زبان رسمی ترجمه کرد.
من خبرنگار بودم، اما در این خانه نقش دیگری هم داشتم: مترجمِ ترس.
باید چیزی را که خودم هم کامل نمیفهمیدم، تبدیل میکردم به جملهای که یک کودک بتواند با آن زندگی کند.
اما مشکل اینجا بود: هیچ ترجمهای دقیق نبود.
هر توضیحی یک چیز را آرام میکرد و چیز دیگری را خرابتر.
یک شب، وقتی صدا نزدیکتر از همیشه آمد، فربد گفت: «این صداها مثل آدمها نیستن… بعضیاشون اولشون ترسن.»
پرسیدم: «یعنی چی؟»
گفت: «قبل از اینکه بیان، انگار خودشون هم مطمئن نیستن باید بیان یا نه.»
و من برای اولین بار فهمیدم او دارد به جنگ شخصیت میدهد. چیزی که از نظر رسانهای خطاست، اما از نظر انسانی اجتنابناپذیر.
زمان در خانه ما تغییر کرد.
برای من روزها با تیتر شروع میشدند و با ویرایش تمام میشدند.
برای فربد، روزها با صدا شروع میشدند و با سکوت پایان پیدا میکردند.
او شروع کرد به شمارهگذاری: «روز اول صدا… روز دوم لرزش… روز سوم سکوتی که مطمئن نیست سکوت است یا انتظار.»
یک روز، وقتی از کنار پنجره رد شدیم و صدایی دورتر آمد، فربد گفت: «تو همیشه آخرش رو میگی. ولی ما اولش رو زندگی میکنیم.»
این جمله، مرز بین حرفه و زندگی را از بین برد.
من کمکم فهمیدم مسئله فقط جنگ نیست. مسئله این است که کودک چگونه یاد میگیرد جهان را بفهمد، وقتی جهان تصمیم گرفته خودش را توضیح ندهد.
فربد دیگر دنبال «چی شد» نبود. دنبال «چرا من این را حس میکنم» بود.
و این خطرناکترین مرحله است: وقتی کودک از توضیح عبور میکند و وارد تجربه مستقیم معنا میشود.
یک شب گفت: «مامان، تو توی خبرهات مینویسی اینجا ناامنه؟»
گفتم: «بعضی وقتها.»
گفت: «پس چرا ما هنوز داریم توش زندگی میکنیم؟»
این سؤال، هیچ پاسخ رسانهای ندارد. چون از جنس واقعیت است، نه تحلیل.
من کمکم فهمیدم که در این خانه، دو روایت همزمان در حال شکل گرفتن است:
روایت من، که تلاش میکند قابل گفتن باشد.
و روایت فربد، که فقط قابل زیستن است.
و این دو هیچوقت دقیقاً به هم نمیرسند.
یک روز صبح گفت: «من میفهمم قبل از صدا، بدنم چی میگه. ولی نمیتونم بهش اعتماد کنم.»
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «چون اگه درست بگه، یعنی قراره اتفاق بیفته.»
این جمله، خلاصه روان یک کودک در مواجهه با بیثباتی بود.
در روزهایی که ادامه پیدا کردند، فربد دیگر فقط کودک نبود؛ تبدیل شده بود به یک «حافظه زنده از خطر».
و من، مادر خبرنگار، تبدیل شده بودم به کسی که دارد تلاش میکند نگذارد این حافظه تبدیل به عادت شود.
اما خطر واقعی همانجا بود: عادی شدن.
وقتی صدا دیگر تعجب ندارد.
وقتی لرزش دیگر مکث نمیآورد.
وقتی کودک میگوید «باشه» به چیزی که نباید «باشه» باشد.
حالا اگر از من بپرسند خیابان سجاد در آن روزها چه بود، نمیگویم چند بار صدا آمد یا چند بار آسمان تغییر کرد.
میگویم: من خبرنگار بودم، اما در خانهای روبهروی هوانیروز فهمیدم جنگ فقط یک رویداد نیست؛ یک تغییر در ادراک است.
و پسر دوازدهسالهام فربد به من یاد داد که کودکان جنگ را نمیفهمند یا تحلیل نمیکنند؛ آن را وارد بدنشان میکنند.
و این خطرناکترین شکل فهمیدن است؛
چون اگر ادامه پیدا کند، دیگر چیزی برای «پایان» باقی نمیماند، فقط ادامه دادن.
دسته بندی:
برچسب ها:
دیدگاه مشتریان
دیدگاهشما لغو پاسخ
منتخب سردبیر
نسل Z در جهانی پیچیده و دیجیتالیزه شده بزرگ میشود. والدین با ترکیب همدلی،…
زمان مطالعه 3 دقیقه
به گزارش نوید صنعت نیوز،اولین جلسه هیأت مدیره انجمن دیپلماسی آب ایران، مورخ ۹…
زمان مطالعه یک دقیقه
به گزارش نوید صنعت نیوز – دهم تیرماه ۱۴۰۵، روز صنعت و معدن، امسال…
زمان مطالعه 3 دقیقه
عاطفه علیان – به گزارش نویدصنعت نیوز، دهم تیرماه، روز صنعت و معدن در…
زمان مطالعه 3 دقیقه
فولاد سفیددشت یکی از اهداف صنعتی بود که در جنگ رمضان به صورت جدی…
زمان مطالعه 2 دقیقه
به گزارش نویدصنعت نیوز، اظهارات انتقادی رئیس کمیسیون حملونقل و لجستیک اتاق بازرگانی ایران،…
زمان مطالعه 3 دقیقه
به گزارش نویدصنعت نیوز، در پی بروز اختلالات گسترده در خدمات الکترونیک چهار بانک…
زمان مطالعه 3 دقیقه
مدیرعامل شرکت توزیع برق استان اصفهان از اجرای سامانه هوشمند مدیریت بار برای مشترکان…
زمان مطالعه 3 دقیقه
مدیرکل صنعت، معدن و تجارت خوزستان، تأمین پایدار برق و گاز و همچنین تسهیل…
زمان مطالعه 2 دقیقه









0